دیروز من و ظاهر خان دختر دایی ام رو بردیم که یه هنر پیشه ای رو ببینه ... این آقای هنر پیشه یه نمایشگاه عکس گذاشته بود تو فرمانیه و دختر دایی ام نمی خواست با باباش بره که یه وقت اگه خواست م*ا*چ*ی!!! چیزی هم بکنه ، باباش چشم غره نره !!! من و ظاهر خان هم که بیکار ، چند تا از این بچه های دور و برمون رو با اون یکی دختر دایی ام ( یعنی دوتا دختر دایی هام با هم دختر عمو هستن ! ) برداشتیم بردیم نمایشگاه . خدا رو شکر که ورودیه ازمون نگرفتن وگرنه من بسی حرص می خوردم از دست عکسای مزخرف طرف !!! برداشته بود از بقیه هنرپیشه ها عکس انداخته بود ، کلا شده بود 35 قطعه عکس ، ما رو از ته دنیا کشونده بود که بریم دیدن شاهکارهاش ... من و ظاهر خان هم که دل نازک ، می خواستیم دختر دایی هام رو به آرزوی دیرینه شون برسونیم ... انقد دلم براشون می سوخت ... یه فیلم از این آقاهه رو که نشون می ده ، یا CD اش میاد بیرون ، اینا حتی دیالوگ هاش رو هم حفظ می کنن ... یاد جوونی خودم افتادم که از مه*دی سل*وکی خوشم میومد و یه بار که تو خیابون دیدمش ، داشتم سکته می کردم ... خلاصه ... این برو بچ رو برداشتیم و رفتیم اون جا . اولش که می خواستیم بریم تو ، ظاهر خان پرسید : صاحابش هست ؟؟؟ دو تا دختر گفتن : آقای به*دادو می گین ؟ بله . تشریف دارن ... توی نمایشگاه خیل عاشقان آقاهه وایساده بودن ، همه ببیننش ... یه سری از این در اومد رفت اون در و گفت : خوش اومدید ، خوش اومدید ... یکی از دختر دایی ها داشت غش می کرد که دیدتش ، اون یکی غش می کرد که ندیدتش ... توی خونه ، اقدس ( یکی از دختر دایی ها ) گفته بود بهم که آب بردارم با خودم ممکنه سکته کنن ، باورم نمی شد ... دیدم نه ... مثل این که قضیه جدیه ... ظاهر خان هم همش ذوق می کرد و می گفت : آخی ... اینا الان چقدر خوشحالن ... و اقدس و ثریا ( اون یکی دختر دایی ) رو برد جلو که جناب هنر پیشه رو ببینن ! منم اون گوشه وایساده بودم و نخودی می خندیدم ... از این جا به بعدش ، نقل قوله ، پس راست و دروغش پای گوینده هاش ( که ظاهرخان و اقدس و ثریان ! )
گویا آقاهه میاد از اتاق بیرون و به اقدس می گه : " سلام .. خوبی ؟ سرحالی ؟؟؟ "اقدس که انتظار چنین برخوردی رو نداشته ، می زنه زیر گریه که چقدر هنرپیشه ی مورد علاقه اش مردمیه !!!! وقتی می زنه زیر گریه ، آقاهه وجدان درد می گیره و هی می گه ، گریه نکن ... این جا بوده که ثریا هم می زنه زیر گریه ... آقاهه داشته امضا می داده به بقیه و اقدس و ثریا آبغوره می گرفتن و من اون ور نخودی می خندیدم و ظاهر خان دل مالش گرفته بود که اینا به آرزوشون رسیدن ... بعد آقاهه دست اقدسو می گیره و می شونه اون ور ، هی می گه گریه نکن ... گریه نکن ... ( می بینین چقدر دل نازک بوده ؟ ) اینو که می گفته ، اقدس بیشتر گریه می کرده ... آقاهه هی چشمک می زده ، به اقدس می گفته گریه نکن ... یه هو یه خانمه ، از این مسئولای برگزاری ، به اقدس می گه : برو اون ور ... ظاهر خان ، غیرتی می شه ، بهش بر می خوره ، می گه خانم ! اینا بچه ان ... اومدن قهرمانشونو ببینن ... این جوری که رفتار می کنین ، می بینن hero ی زندگیشون پوشالی بوده ، که یه هو آقای هنرپیشه ، بلند می شه که با ظاهر خان دعوا کنه ، می بینه تا گردن ظاهر خان هم نمی رسه قدش ، باز می شینه سرجاش !!! من ان قدر بعدا به ظاهر خان برای این که قدش بلنده و قلدره و غیرتی افتخار کردم که نگو ... خلاصه ... آقاهه دست اقدسو می گیره ببره یه جایی باهاش خصوصی حرف بزنه ( اقدس هم هم چنان در حال آبغوره گیری بوده ! ) که باز خانمه دخالت می کنه و نمی ذاره ... بعدا اقدس گفت کاش منو می برد اون جا بغ*لش می کردم !!! ظاهر خان هم غیرتی شده بود می گفت : اِ اِ اِ اِ ... بالاخره آقاهه به اقدس و ثریا می گه برید یه دور بزنین بیاین ، من ساعت 8 باهاتون حرف می زنم ... گریه نکنین فقط !!! که ما هم رفتیم دور زدیم ، ولی برنگشتیم ...
نکات جالب : من اون ور رو پله ها وایساده بودم ، یه خانمه با یه حالت دلسوزانه ای گفت : دو نفر دارن گریه می کنن اون بالا !!! من با خودم می گفتم : خبر نداری خانم ، اونا فامیلای ما هستن ...
یه نکته ی دیگه : ظاهر خان به جای این که آبرو داری کنه ، داشت با یارو دعوا می کرد ... اقدس هم داشت ظاهرخانو هل می داد که شر راه نیفته !
بعد هم ظاهر خان قول داد بعد از این بریم لوس انجلس قهرمان زندگی منو ببینیم ... همون لینکلن توی prison break!
وقتی " ظاهر خان " شوهرم ، فهمید که وبلاگ می نویسم ؛ گفت : زنای قدیمی ، دور هم می نشستن و سبزی پاک می کردن و غیبت می کردن و درددل ، حالا اما زنها مدرن شدن، می شینن وبلاگ می نویسن و می گن : خواهر … دیدی شوهر شهین خانم خرجی نمی ده … دیدی عفت خانوم سر پیری بچه دار شده ؟ دیدی مار شوهر شمسی خانوم باز پاشده اومده خونه شون ؟؟؟ پس گفت : برو ضعیفه … برو بنویس ، که ما مردا همش نمی تونیم پای درد دلتون بشینیم …
حالا می نویسم … از خودمون …
من " تاج الملوک " هستم … با آقامون " ظاهرخان " و اولاد قد و نیم قدمون " چنگیز " و " مه لقا " زندگی خوبی رو داریم خواهر … " بیوک " هم قراره چند وقت دیگه به دنیا بیاد …
" ظاهرخان " توی یه کبابی کار می کنه ! ( البته من همیشه دوست دارم این جوری باشه ! ) وقتی میاد خونه ، اگه توی دستاش از این پاکتای کرم رنگ خرید نباشه ، حتما کلونو می زنه و میاد تو … هندونه ی توی دستشو می ندازه توی حوض و داد می زنه : ضعیییییییییییییییفه !!!! چای !!! بعد من میام و براش چای میارم و می شینم پایین تخت ، تا چایی رو تموم کنه و بعد ، لم بده روی متکا و من برم برای تدارک شام … من عاشق کلاه شاپو و دکمه ی باز پیرهن و موهای فرفری ام که از پیرهنش می زنه بیرون !!!! وقتی هم که خونه است ، عاشق زیر شلواری راه راه و زیر پیرهن سفید و موهای فرفری ام که باز زده بیرون !!!!!!! موقع شام ، عاشق مشتی ام که به پیاز می زنه و آب پیاز می پاشه تو چش و چار اولاد بدبخت …
***
توی این وبلاگ ، همون جور که فهمیدین ، ممکنه از عنصر خیال کمک بگیرم … ولی اکثر نوشته هام بر اساس واقعیته …
